محمدحسين ناصر الشريعه
128
تاريخ قم ( فارسى )
از اينجا دور شويم كه من مىترسم كه تو را ناگاه بگيرند و بكشند . پس بر آن اتفاق كردند و قرار گذاشتند كه از كوفه بروند ، و پيشتر احوص اهل و عيال و فرزندان را بردارد و برود و عبد اللّه بازايستد و ضيعتها بفروشد و در عقب احوص پيوندد . پس احوص با هر دو برادرش عبد الرحمن و تعيم و تمامى اهل و عيال و فرزندان و بعضى از خدمتكاران به خفيه از كوفه به در آمد ، تا به ماهين و به ماه البصره « 1 » چند روزى مقام كرد و بدان موضع در ميانهء فرزندان ايشان وباء افتاد و خسته شدند « 2 » و بسيارى از ايشان بمردند . و چنين گويند كه عبد الرحمن بن ملك بن عامر را چهل پسر بودند ، همه بدان موضع بمردند الابكر و قتيبه ابنى عبد الرحمن كه تا آنگاه كه به كوههاى قريهء ابرستجان از ناحيت قم برسيدند و به موضعى كه بسيار آب و گياه بود فرود آمدند به چشمهاى كه آن را « به شك چشمه » مىخواندند ، و به روايتى « آتشمرزه » ، و خيمه زدند و چند روز مقام كردند و قافلهها كه مىگذشتند ايشان را حمايت مىكردند و بدرقه مىشدند و بعد از آن فكر و انديشه نمودند كه به كدام طرف و جانب بروند و حال آنك اهل عجم آن چشمه را مبارك مىدانستند . و متولى آن چشمه و پاك كنندهء آن مردى عاقل و زيرك بوده است از اشراف ناحيت ابرستجان نام او خربنداد . اتفاقا چون خربنداد بدان چشمه آمد احوص با آن جماعت عرب آن جا فرود آمده بود . چون نظر خربنداد بر آن خيمهها و گلهء اسبان و اشتران آمد چيزى منكر ديد و از آن تعجب نمود ، و با احوص مردى بود نام او در ميان عرب حباب و در ميان عجم خوشنما لغت عرب و فارسى هردو را نيكو مىدانست و گويند كه او از فرزندان حباب ازدى بوده است . آل حميد بن احوص ازديان را با او نسبت مىكنند به شهر قم . خربنداد به نزديك ايشان رفت و از بعضى از ايشان احوال ايشان پرسيد . حباب گفت : اين گروه قومىاند از اشراف عرب از فرزندان ملك بن عامر اشعرى كه اسب خود را در دجله راند روز مداين در جنگ كردن با عجم ، و ملك سراى بهرام جور كه در مداين بود به اقطاع به او داد و او مالك و متصرف آن شد . چون خربنداد اين سخن از حباب بشنيد از اسب فرود آمد و پياده شد و بر احوص سلام كرد و بسيارى او را دعاى خبر گفت و مدح و ستايش نمود . احوص خربنداد را به نزديك
--> ( 1 ) - ماه ، به معنى شهر و آبادى بوده است ( د ) ( 2 ) - بيمار شدند . ( د )